باران سنگ

# روایت_هواداری
باران سنگ؛ روزی که وطنی به آتش کشیده شد
نساجی ۱ - ذوبآهن ۲
داور: حسین خوشخوان
غروب یک جمعه بود. بلافاصله خودم را به ورزشگاه رساندم. بعضی مسابقهها فقط ۹۰ دقیقه نیستند؛ بعضی بازیها تبدیل به خاطره میشوند؛ خاطراتی تلخ و دراماتیک که گویی هنوز هم ریشسفیدهای وطنی علاقهای به صحبت درباره آن ندارند و شاید دوست دارند این خاطره در کنج آرشیو ذهنشان آرام بگیرد.
آن روز، وطنی مثل همیشه نبود.
از درِ ورزشگاه که وارد شدم، موج جمعیت را دیدم؛ هزاران نفر یک اسم را فریاد میزدند: نساجی!
سکوها میلرزید، پرچمها در هوا بود و صدای تشویق از یک طرف ورزشگاه به طرف دیگر میدوید. برای من که آن روز نوجوان بودم، همهچیز شبیه میدان جنگ تنبهتن بود.
نساجی چند سالی بود که در وطنی با واژه «باخت» بیگانه بود.
آن روز، نساجی و ذوبآهن فقط دو تیم روبهروی هم نبودند؛ دو نسل از بازیکنان جنگنده فوتبال مقابل هم ایستاده بودند؛ جغتاپور، باباگلزاده، مهدی طراوتی، رضا تقوی، بهرام فروتن و...
از سوی دیگر، ذوبآهن با مربیگری بهرام عاطف و با جمعی از ستارههای فوتبال، پا به آوردگاه وطنی گذاشته بود.
تکستاره ذوبآهن، عباس سیمکانی، با ۱۷ گل در صدر جدول گلزنان برای آقای گلی تلاش میکرد و پشت سر او، نادر دستنشان با ۱۴ گل در تعقیبش بود. همین رقابت برای آقای گلی، یکی از نقاط عطف آن بازی پرهیجان بود.
برای من که روی سکوهای وطنی نشسته بودم، این نامها فقط اسم بازیکن نبودند؛ آنها قهرمانان فوتبال آن روز بودند؛ هوشنگ تورانی، رامین میرزاییان و دیگر ستارههای فوتبال شهرمان.
ناگهان نساجی گل زد!
استادیوم از فرط خوشحالی منفجر شد. هر بار که نادر دستنشان پا به توپ میشد، استادیوم روی پا میایستاد. چه صحنههایی بود...
تیم به رختکن رفت و تماشاگران سرود پیروزی میخواندند. هیجان و آدرنالین تا بینهایت بود.
یکی میگفت: «تیم کارگری، یک تیم صنعتی را برد.»
دیگری میگفت: «اینجا ما به تیمی باخت نمیدیم.»
پیرمردی هم میگفت: «نادر باید دو گل بزنه؛ نباید سیمکانی آقای گل بشه!»
خلاصه، تیم برای نیمه دوم به زمین آمد. دقایق ابتدایی نیمه دوم، در یک فعل و انفعال، محمد باباگلزاده پس از خطا ناگهان کارت قرمز گرفت.
قلب یک شهر در لحظهای متوقف شد.
یکی میگفت: «خوشخوان، نامردی کردی!»
دیگری میگفت: «سوتهای خوشخوان همیشه به ضرر نساجی بود.»
از آن طرف، پیرمردی گفت: «نه، مطمئنم پول گرفته!»
و ما دهنفره شدیم.
سکوهایی که تا آن لحظه سرمست از شادی و هیجان بودند، ناگهان در سکوتی سنگین فرو رفتند؛ انگار قلبها از حرکت ایستاده بود.
ذوبآهن بازی هدفمند خود را ادامه داد و بهزعم تماشاگران، سوتهای پراشتباه خوشخوان نیز بر التهاب بازی افزود. ذوبآهن دو گل به نساجی زد.
همان ورزشگاهی که لحظاتی قبل سرمست از شادی و غرور بود، تبدیل به دیگ جوشان خشم و عصیان شد.
و بعد، انگار بغض چند هزار نفری یکباره منفجر شد؛ باران سنگ به سمت بازیکنان ذوبآهن روانه شد.
خشکم زده بود.
پرسنل ورزشگاه تلاش زیادی کردند تا اوضاع را آرام کنند، اما سنگها همچون صاعقه به سمت بازیکنان ذوبآهن پرتاب میشدند.
آن روز، قلب یک شهر شکست.
به نقل از بزرگان، بازیکنان و داور تا پاسی از شب در وسط زمین ماندند.
آن روز، وطنی؛ قلعه ببرهای شکست.
آن روز، یک شهر بر غرور و تاریخش گریست.
و من، مات و مبهوت، خیره به اتفاقات بودم.
آن نسل رفت، اما خاطراتش ماند؛ بازیکنان از زمین بیرون میروند، اما از حافظه یک شهر نه. ❤️❤️
هوادار نساجی ـ دبیر شیردل
سکوی فلزی